سيد جلال الدين آشتيانى

409

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

است و از آن به عين ثابت تعبير نموده‌اند و صورت و تعين و مظهر ذات الهيه است ، باعتبار قيوميت ذات حق نسبت بحقايق متجلى در جواهر مجرده و جواهر مجرده كه نسبت بماديات احاطه دارند ، ظاهر در حقايق مادى و متجلى در اشخاص انواع جسمانى مىباشند ، اصل جوهر بحسب عين ثابت ابسط و اوسع از جميع جواهر مجرده و ماديه و مركبه و بسيطه مىباشد ، لذا حقيقة الحقائق است ، جميع انواع و اجناس و اشخاص موجود در تحت اصل جوهر تجلى معناى كلى سعى جوهرند كه عين تجلى حق بوجود منبسط و نفس رحمانى است و منشأ تجلى جميع حقايق جوهريه از عالم غيب و حضرت علميه بعالم شهادت است . اصل جوهر كه از غيب وجود تجلى نموده است ، مراتبى را پيموده تا بعالم ماده رسيده است . تجلى اين حقيقت در هر عينى به مقتضاى استعداد آن عين است . * * * انضمام اين حقيقت « كه از آن تارة بوجود منبسط و تارة به حقيقت جوهر تعبير نموديم » بمعانى كلى و جزئى ، همان ظهور تجلى و انبساط آن حقيقت است در مراتب كلى و جزئى « به همان معنايى كه ذكر شد » ، چون در تجلى و ظهور ، تابع استعداد مظاهر است با كلى ، كلى و با جزئى ، جزئى است . بحسب اصل ذات نسبت به كليت و جزئيت غير متعين و لا به شرط است ، لذا در صورت كلى و جزئى متجلى است و چون بحسب ذات ، واحد و متصف به وحدت اطلاقى است ، اباء از اجتماع با متكثرات ندارد ، چون باعتبار ذات واحد است و اتصاف آن بتكثر ناشى از ظهور و تجلى باعتبار صفاتست و بحسب ذات ، طاهر و به اعتبار صفات مظهر است . صفات به اعتبار حقيقت لازم اين ذات

--> بارواح تعبير مىشود ، همان مثل افلاطونيه‌اند و موجودات مثالى مظاهر مثل نوريه مىباشند . موجودات مادى و جزئى مظاهر مثل نوريه‌اند . تعينات خارجيه از تشخص و ظهور مادى و محفوف بودن به زمان و مكان و وضع از عوارض وجودى اصل كلى است ، ولى عروض باصطلاح محققين نه عروض مصطلح فلاسفه اصل وجود كلى در مقام ذات نسبت بجزئيات تعين ندارد ، اگر چه نسبت باسماء الهيه تعين دارد ، كما اينكه اسماء الهيه متجلى در مثل نورى نسبت بوجود ارواح « عقول » تعين ندارند ولى نسبت به ذات الهيه تعين دارند .